یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

خسته نباشی برادر!

یکی از همکاران ارجمند با چند تن از عزیزان بسیجی جهت تجدید میثاق با امام خمینی مسافتی طولانی را (از اراک تا تهران) رکاب زدند! از زبان خودش بشنوید:

- دهنمون سرویس شد حاجی، یه بار 130 کیلومتر رو یک ضرب رفتیم!!!

: خسته نشدین؟

- نه بابا

: آخه مگه میشه؟

:130 کیلومتر رو با دوچرخه اون هم تو کوهستان رکاب زدن خیلی حرفه!

:آفرین به این روحیه و شور و حال جوانی،

:واقعا همت کردید،خسته نباشی برادر!

همینطور که حاجی هی داشت از خستگی ناپذیری این بابا تعریف میکرد، همکارم رو میدیدم که با خودش کلنجار میره که اصل مطلب رو بگه یا نگه

وقتی تحسین های حاجی تموم شد، بعد از یه سکوت طولانی اننن و مننن کنان با حالتی معترفانه گفت:

- آخه میدونی حاجی

: جانم، بگو!

- حاجی کل مسیر سرازیری بود!خجالت

...

کل اتاق زدند زیر خنده خندهخندهو حاجی یه جورایی احساس اسکل شدن کرد....ادامه ماجرا و پاچه خواری من

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٦
تگ ها :

جمع بندی بحث ازدواجی

گویا متاسفانه من در بیان مساله اصلی موفق نبودم و اکثرا به جای ارائه راهکار به بیان علت این عارضه پرداختیم. که البته باز هم از این مطالب میشود استفاده بسیاری کرد چراکه برای حل کردن یک مساله بهتر است ابتدا علل بروز آن را بررسی کرد.

خوب و حالا جمع بندی!

2+2=4

1407+753=چند؟

این کاری بود که من کردم (توضیح بخش واضح ماجرا و پرسش یک سوال سخت).

بعضی از جواب های شما رو در ادامه در کنار سایر جوابها قرار دادم تا شاید بشه به نتیجه منسجمی رسید. به علت کمبود وقت و همچنین سخت تر بودن پرداختن به راه حل من مواردی که به عنوان دلایل این امر مطرح شدند رو جمع بندی میکنم و مطمئنم با توجه به همین دلایل میشه راهکارهای خوبی هم پیدا کرد. (اگه در مورد راهکارها  نظری دارید در همین پست ارائه بدید تا انشالله جمعبندی راهکارها رو هم بتونم اضافه کنم)

در انتها از شرکت شما در این بحث و نظرات مفیدی که دادین تشکر میکنم و پیشنهاد میکنم همه نظر بانو در پست قبل را بخوانند و سرلوحه زندگانی خویش قرار دهند!

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۱
تگ ها :

(بحث جدی ازدواجی)

چند وقته به این مساله خیلی فکر میکنم که چطور میشه شور و حال دوران آشنایی و روزهای اول ازدواج رو دوباره به زندگی مشترک باز گردوند یا اینکه باعث شد کمرنگ نشن.

میدونید به نظر من علت بروز این مساله چیه؟

ما در تمام قصه های قدیمی و فیلمهای آبکی فرهنگمون مشاهده کردیم که آخر خوش قصه ها، برگزاری مراسم ازدواجه و اگه داستان خواست کمی عمیقتر به مساله ازدواج بپردازه با یک پرش 9 ماهه به جلو صحنه دلخراش بچه زاییدن رو  از بالا با کلوز آپ صورت مادری که دارد زور میزند  و بعضا ناله های غلط اندازی هم میکند ،نشون میده! یا اینکه از پشت پرده بعد از صدای جیغ همه دست میزنن و میگن مبارکه. چه پسر تپلی عجب ...ی هم داره! و این یعنی آنها علاوه بر اینکه ازدواج کردند بچه دار هم شدند، آن هم چه بچه ای با چه آینده روشنی!

و خلاصه lived happily everafter.

تو حرفهای بزرگترا هم دقت کنید. نهایت آرزوی خیری که برای خانواده طرف مقابل میکنن اینه که ایشالله عروسی بچه هاتون.

به همین علت ازدواج برای ما شده مهمترین هدف و معمولا بعد از انجام این ماموریت خطیر، هنگ میکنیم (ما انسانهای معمولی و متوسط نه آن خواننده محترم کاردرست).

به همین مناسبت از دوستان گرامی دعوت میکنم دیدگاه خودتون رو به اشتراک بزارید و ما رو از تجربه خود بهره مند بگردانید. الهی آمین!!!

پ.ن. (اصلا شیرینی یه پست نوشتن انگار به پی نوشت هاشه)

- نظرات رو آزاد گذاشتم

- در استفاده از کلمات صرفه جویی نکنید، فرض کنید قراره یه انشا با همین موضوع بنویسید

- من کشف کردم که با عینک آفتابی پولاریزه و یو وی میشه فهمید که موهای طرف مصنوعی هستند یا نه. این عینکا موهای مصنوعی رو بنفش نشون میدن.

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤
تگ ها :