یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

حجت الاسلام زذ

امروز سر حالم و میخوام یه خاطره از کودکی هام براتون بگم

من کلن بچه ی تاثیر پذیری بودم و خیلی زود جوگیر میشدم...دوران دبستان هم که جو دین و ایمان کل جامعه و صد البته من رو گرفته بود و من شدیدن قصد داشتم به هر نحوی شده شهید بشم! پیشرفتم هم بد نبود، پنجم دبستان به مقام پیش نمازی مدرسه رسیدم.

کلاس دوم ابتدایی بودم و تابستون برای اینکه اوقات فراغت پرباری داشته باشم منو کلاس قرآن فرستادند و چون ملای مربوطه هیچ چیزی به جز بول و غایط و احکام ابطال وضو بلد نبود ما هم به ناچار باید همین مسایل را سر کلاس ایشان یاد میگرفتیم.

صحبت از نماز جمعه شد و اینکه هر کس 40 جمعه پشت سر هم غسل بگیره پس از فوت، بدن او متعفن نخواهد شد...مثال هم برامون زد که از بین شهدایی که بعد از 3-4 ماه پیدا شده بودند یه بنده خدایی بوده که جسدش صحیح و سالم باقی مونده بوده و بعدها که از خانواده ی اون شهید پرسیدند گفتند ایشون هر جمعه غسل روز جمعه میکردند.

من هم که دیگه یقین داشتم روزی به سرمنزل شهادت خواهم رسید از همون هفته لحظه شماری میکردم تا روز جمعه بیاد...خلاصه روز جمعه آمد و من برخلاف همیشه صبح زود پا شدم...کور مال کورمال وارد هال شدم دیدم که پدر و مادرم با تعجب به من نگاه میکنند...ولی چیزی نگفتند...با خودشون حتمن فکر کردند که پسر کوچولو شون جیش داره...

رفتم تو اتاق حوله رو برداشتم...خیلی خوابم میومد ولی خب باید این فریضه ی الهی رو انجام میدادم...همینطور که سرم رو انداخته بودم پایین (راستی من بچگیام سلام کردن بلد نبودم!)...به سمت حمام راه افتادم...

مادر: اِِِِ داری میری حموم؟!

زی زی: آرهخمیازه

پدر: ولی بابایی تو که دیروز با خودم حموم کردی...نکنه دیشب بارون اومده؟نیشخند

زی زی: نخیرم!

هردو با هم: پس چی شده؟

زی زی: دارم میرم غسل کنمخجالت

بنده خدا ها یه نگاهی به هم انداختن و بعد با تعجب و شگفتی و به من گفتن آخه تو که هنوز خیلی کوچیکی (در همین حین به اونجام هم دست زدند و من به حساب نوازش گذاشتم)

خلاصه من هم که گفتم خیلی تاثیرپذیر بودم... دیدم اینها اونطور با تعجب و خنده نسبت به غسل کردن من موضع گرفتند با خودم گفتم خب حتمن درست میگن دیگه. ...رفتم و خوابیدم...

رفتار عجیب اون روز پدر و مادرم تا مدتها ذهن من رو مشغول کرده بود ...تا اینکه یه روز که داشتم مثل همه ی کودکان اون دوران تفریح +18 میکردم...یعنی یه قسمتهای خاصی از رساله رو به دلیل فاش کردن بعضی مسائل ورق میزدم، دوزاریم افتاد که ای داد اونها فکر کردند منظورم از این غسل بیتربیتی هاست!

پی نوشت:

یه بازی باحال کیامهر راه انداخته...خیلی خوشم اومد...یه همچین ایده ای رو خودم هم مدتها پیش داشتم ... خوشحالم که تو وبلاگ کیامهر عملی شد

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٦
تگ ها :

نتیجه ی دل به کار ندادن!

اولن که ممنون از دوستانی که دعا کردند برای بهبود بانو جان...خداروشکر بهترند، انشالله به زودی  سلامتی کامل ایشون رو همینجا جشن میگیریم.

نشون دادید که زیاد اهل تفسیر عکس و سختی دادن به دوگوله نیستیدا!!..ولی در بین کسانی که تفسیرشون رو نوشتند...افرادی بودند که واقعن به نکات جالبی اشاره کردند...با توجه به تعداد کم نظرات و تشابه تفسیرها یه مقدار انتخاب سخت بود.

بچه ها نمیدونم صاحب وبلاگ پرنده رو میشناسید یا نه...ولی متاسفانه باید این خبر رو بهتون بدم...(متاسفانه برای ما و به احتمال زیاد خوشبختانه برای خودش)...بله دوستان،  باید به اطلاعتون برسونم ایشون امروز صبح بعد از خوردن صبحانه دوتا از نقطه هاش رو از دست داد !!!

 

و برنده ی مسابقه تفسیر عکس یک زن ذلیل شد!

 

جایزه ی ایشون هم اینه که وقتی یه پست نوشتم و داستان آشنایی و ازدواج خودم و بانو رو تعریف کردم و شاید عکسمون رو هم گذاشتم! پرنده از معدود کسانی میشه که رمز اون پست رو خواهند داشتنیشخند

 

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
تگ ها :

این عکس را از دیدگاه خود تفسیر کنید

در ادامه مطلب میخوام یه فتوبلاگ خوب رو معرفی کنم...این عکسش رو در این حال و هوای زمستونی شدیدن پسندیدم

First snow

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩
تگ ها :

گویا یکساله گشتیم

بنا به دلایلی هنوز 9 ماه نگذشته به روایت آرشیو یک ساله شدیم!

حدود یک ساله که نشر اکاذیب در زمینه ی زن ذلیلی خود را از کوچه های بی عبور یک وبلاگ بی جان آغاز کردم...و شما خواننده های خوب به این وبلاگ جان و روح بخشیدید...با انعکاس صدای خنده های شما ... نظرات اندیشمندانه ی شما و حس دوست داشتنی چند نفری که تقریبن تمام آرشیو وبلاگ رو خوندند...

تقریبن پارسال بود که حال و هوای تستیکال اداره ی بانو رو دیدم و حسابی بهش حق دادم از ناراحت بودن در فضای بیخود اونجا... وظیفه ی خودم دونستم یه جوری وقتهایی که اونجاست رو براش قابل تحملتر کنم...این شد که این وبلاگ رو راه انداختم و بعد از چندتا پست که نوشتم...آدرسش رو بهش دادم و حسابی سورپرایز شد...هنوز هم به همون انگیزه مینویسم و بس!

دوستانی که در این مدت از همراهان همیشگی بودند کم نیستند... در ادامه مطلب قصد داشتم اسم و لینک و خاطره ی همه ی کسانی که بودند چه آنها که ماندند و چه آنها که نماندند رو بزارم...ولی انصافن خیلی خیلی وقت گیر و سخت بود...2 ساعت زور زدم ولی دیدم صرف نظر کنم بهتره...ولی تقریبن به همه سر زدم و  خیلی حال داد دیدن وبلاگ دوستان قدیمی

پس فقط به خاطره ای بسنده میکنم ...

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
تگ ها :

حکیم زن ذلیل

حکیم زن ذلیل در نکوهش غرور و تکبر فرمودند:

"آنکه از روی تکبر و خودپسندی سینه را جلو می دهد، غافل از آن است که همزمان باسن خویش را عقب داده !"

.................

و در جای دیگر خطاب به زوجینی که مدام در حال قهر و آشتی های اس ام اس ی هستند، گفته اند:

"این دعواهایی که شما میکنید دودش به چشم خودتان و سودش به جیب مخابرات می رود"

.................

می خواستیم باز هم شما را مورد تفقد خویشتن قرار دهیم ولیکن سر و صدای مریدان مگر میگذارد!...نمیدانیم چرا تا سخنی میگوییم که قشنگ از کار در می آید این بی تربیتها با این صدای نخراشیده شان شروع میکنند به نعره زدن!

................

پ ن: وب گپ رفت، کرگدن هم رفت...اما این کجا و آن کجا!

................

ردیف ترین و خوش فرم ترین هیکل ها فقط این ها!!!!

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٤
تگ ها :

پیش بینی تاثیر هدفمندی یارانه ها بر فرهنگ جامعه

آقا چه همه خدافظی کردند یهو...من گفتم کمتر وقت بزارید نه اینکه اصلن بزارید و برید!

...برای من ولی خنداندن شما و بخصوص بانو...ارزش وقت گذاشتن را دارد...پس یک راست میرم سر اصل مطلب!

آثار فرهنگی اجتماعی هدفمند سازی یارانه ها

- میل روز افزون اقشار جامعه به یادگیری اصول و مبانی بازرگانی و اقتصاد و صدور اقتصاددان به خارج از کشور

تا چند روز دیگر میبینیم که...کارگرهای سر میدون دور یک وایت بورد جمع میشوند و شاغلام از خط ساپورت و الگوهای فیبوناچی و اوردر خرید و پیش بینی قیمت سهام براشون حرف میزنه! و من اون لحظه با خودم میگم خوش به حالشون که میتونن با مابقی پولی که از یارانه ها براشون میمونه بروند و در بازار بورس و سهام سرمایه گذاری کنند...ولی من چی؟  ... مثل این آدمهای بی خاصیت تنها به سود بانکی حاصل از اونها دلم رو خوش کردم

- تغییر اسم بازی نون بیار کباب ببر به یکی از دو گزینه زیر:

الف: جون بیار کباب ببر!

ب:  نون بیار حباب ببر!

البته گزینه ی بی ادبی هم در این مورد بود و گفتیم که آن را به ذهن منحرف شما واگذار کنیم!

- رواج تغیه ی سالم و مصرف حبوبات

با برپا شدن ایستگاه های سوختگیری گاز و گاز مایع از ماتحت هموطنانِ پربازده! مصرف حبوبات به عنوان حامل های اصلی انرژی رواج خواهد یافت.

- بازگشت مهر و صفا و صمیمیت بین زوجین!

تا چند ماه آینده زوجهای جوانی که برای بهینه سازی مصرف خود طرح و نقشه ریخته اند ، جهت صرفه جویی در مصرف آب هر دو با هم حمام میکنند و بسی با هم خوش رفتاری میکنند...اگر فرزندانی هم داشته باشند میتوانند آنها را نیز بین خود قرار دهند تا ضمن خیس خوردن، جواب تمام سوالات بی پاسخشان را یکجا دریافت کنند!

 

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
تگ ها :

خجل گشتیم

سلام...

هر بار که یادم میاد اشک تو چشمام جمع میشه...الان هم با یه بغض دوست داشتنی دارم مینویسم

چند روزی بود که از این همه تکراری بودن زندگی خسته شده بودم...حوصله ی خودم رو نداشتم...احساس کردم بانو هم دیگه حوصله ی منو نداره

با بدگمانی رو به بانو گفتم: از تصور اینکه ما تا 30 سال دیگه باید باهم باشیم چه احساسی بت دست میده؟

بانو بلافاصله بغض کرد و پرسید: فقط 30 سال؟ خیلی نامردی!

نگاه شرمنده ام رو از بانو دزدیم

واقعا من چقدر نامردم!

حتمن شما هم تا حالا فهمیدید که عشقی که من به بانو دارم در مقابل قلب دریایی او دلفینی بیش نیست! (کیا عکس دلفین و اون دخترک رو یادشونه؟)

اگه قیمتی ترین سنگ زمینم

توی تابستون دستای تو برفم

اگه حرفای قشنگ هر کتابم

برای اسم تو چند تا دونه حرفم

اگه سیلم پیش تو قطره

اگه کوهم پیش تو قد یه سوزن

اگه تن پوش هر درختم

پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن

...........

از همون شب دارم با این دو کلمه بازی میکنم

زندگی....................مردگی

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

چند وقت پیش برای این پست آنی دالتون نظر گذاشتم و امروز که رفتم ببینم جوابم رو داده یا نه دیدم که چه غوغایی شده...(پس نوشته:برید همه ی نظرها رو در صفحات بعدش هم بخونید تا قضاوت درستی داشته باشید)...ولی در پست جدیدش درباره ایده ی جا گذاشتن کتاب در محافل عمومی نوشته که به نظرم خیلی جذاب اومد...یک سری لینک هم گذاشته درباره ی سرمنشاء این ایده و گویا طراحی یک سایت هم به دست هموطنان عزیزمون برای جالب تر کردن این حرکت انجام شده.

 

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
تگ ها :

بخاطر یه مشت آمار

در ارزیابی هر عملی خیلی مهمه که هدف از اون حرکت مشخص باشه

در ارزیابی هر انسانی هم باید دید که طرف برای چه اهدافی تلاش میکنه

متاسفانه خیلی از ماها خیلی جاها بازیچه ی اهداف تصنعی یک جریان هوشمندانه شدیم...نمونه ی بارزش رو در بازی های رایانه ای میشه دید...طرف بجای کسب موفقیت در زندگی واقعی افتخارش اینه که هیچکی تو کانتر استرایک حریفش نیست...اصلن لامصب بقدری با هوش و با استعداده! ندیدم تو هیچ کدوم از بازی ها کم بیاره...حیف که استعدادش رو جای دیگه بکار نمیبره...

یا مثلا در هند یه مدت افتخار پدر و مادر این بود که گل پسرشون بصورت ذهنی میتونه حاصل ضرب اعداد 4 رقمی رو حساب کنه...و  هر خانواده ای سعی میکرد در این امر بسیار مهم و حیاتی رو دست بقیه بلند بشه!

در یه دوره ای هم حفظ قرآن کریم شده بود مایه ی کل کل...یکی مثل تیمور لنگ حتی برعکس هم بلد بود قرآن رو بخونه یکی دیگه صفحه و شماره خط میگفتی آیه رو برات میخوند...به خشک مقدس ها بر نخوره...من از فاجعه ی سطحی شدن اهداف میگم

یارو بقدری اطلاعات فیلم و سریالش آپ دیته و با افتخار اسم هر بازیگری که قیافش برات آشناست رو میگه که از خودت شرمنده میشی...مسلمن پشت اون قیافه ی با اطلاعات ساعت ها وقتِ تلف شده و فرصت از دست رفته رو میشه دید

من تعجب میکنم چرا هیچکس به داشتن ارزشهای واقعی مثل با اخلاق بودن، خیرخواه بودن، چشم و دل پاک بودن و ... پز نمیده؟!!

دلیلش فکر کنم اینه که پز دادن کلن مال آدمهایی با ارزشهای پوشالیه...حتی هرجا ببینم یکی داره از خوبیهای خودش زیادی میگه و اصرار داره که آدم خوبیه بهش شک میکنم

آدمیزاد بقدری هوشمنده و در همون حال احمق که براحتی میتونه خودش رو گول بزنه...و به این گول زدن معتاد میشه...بله !!!

همه ی اون افتخارات پوچ که اتفاقا ممکنه برای خیلی ها از هر چیزی هم مهم تر باشه در واقع مثل یک افیونه...یه ماده ی مخدر که ببردت به خلسه و کیفور بشی از اینکه بالاخره یه پخی شدی...از خیلی ها بهتری...اما غافلیم از اینکه فریب خوردیم و سالهای عمرمون رو برای هدفی پوشالی و رقابت با یک سری آدمهای بی هدفتر از خودمون تلف کردیم...و این وسط کی سود اصلی رو میبره؟

دلال اون افیون! همونی که اون هدف رو برات رنگ و لعاب میده و به چشمت باارزشش میکنه

در وبلاگنویسی هم یه همچین پرتگاهی هست...طرف به جای اینکه بره به زندگیش سر و سامون بده تمام فکر و ذکرش میشه اینکه آمار امروزش بهتر شده یا نه...بعضی ها که میرن برای همه کامنت میزارن و تعریفشونو میدن...بعضی ها که به اون حد از آمار راضی نیستند میرن دنبال لینک گرفتن از وبلاگهای پربازدید تر

غافل از اینکه تمام این زور زدنهاشون میشه پول برای اون سیستم وبلاگدهی و همچنین اون سیستم نمایش آمار بازدید کننده ها! مثلا دقت کردید وبگذر چقدر هوشمندانه کرم بازدید بالا رو میندازه به جون آدم... یه بابایی از اینکه به صورت همزمان چندین نفر در حال خوندن وبلاگش بودند بقدری خوشحال شده بود که میخواست از پوست خودش بزنه بیرون...خدا رو شکر که این اتفاق نیافتاد و اون گه هنوز درون پوشش پوست آدمیزاد باقی مونده...

یک دسته هم از افراد بازی خورده هستند که از بس این بازی رو جدی گرفتند شروع کردند به نقشه کشیدن و توطئه کردن و باندبازی و برای من کاملا قابل احترام هستند...چراکه نمونه ی بارز این مثل هستند که حماقت انسان بی انتهاست...

این وسط یه گروه دیگه هستند که حداقل در ازای زحماتی که میکشند به واسطه مخ زدنهای خوبشان و حماقت یا کرم طرف مقابلشان توانسته اند در یک بازی جدی تر و پیچیده تر وارد شوند...باز هدف اینها در مقابل آمار بازدید خیلی خیلی ارزنده تر است.

نتیجه گیری:

پشت هر وبلاگ موفقی در جلب آمار بازدید بالا یا یک نویسنده ی خوش ذوق نشسته یا کسی که به بازی گرفتن سایرین رو خوب یاد گرفته مثلن از خوشکل و باکلاس و عریان و برهنه بودن گفته یا اینکه با برگزاری مسابقه و نظرسنجی و کل کل سایرین رو بازیچه ی خودش کرده و از وبلاگهای پربازدید آویزان شده...

بیچاره اونایی که با وبلاگهای خوب و خواندنی که تعدادشون اصلن کم نیست آشنا نشدند و در این وبلاگستان یا بازیچه ی بلاگرهای دیگر شدند یا بازیچه ی  عقده های برطرف نشده ی خودشون در دنیای حقیقی

وصیت نامه:

هرکه هر جوری میخواهد باشد و هرجور که دوست دارد وقت و انرژی و حتی انسانیت خودش را بفروشد...از ما گفتن بود!

ای دختران جوان !!! خودتون مراقب عصمت خانوم و عمه عفت باشید...تا وقتی که ساده لوح باشید و سهل الوصول این یکی گولتون نزنه...اون یکی که بعدن میزنه!

راستی در راستای همین بازیچه نبودن از این به بعد خیلی خیلی کمتر میام اینجا ولی قول میدهم تقریبن هر 4-3 هفته یکبار آپ کنم...شما هم چقدر اهمیت میدهید انگار!

نظرات اینجا رو طبق روال این چند مدت آزاد میزارم...خطاب به اون افراد خاص : لطفن ذات خودتون رو اینجا رو نکنید

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥
تگ ها :