یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

باز هم بی ریط

بچه که بودم میوه های درخت سه پستون (یکنوع میوه چسب ناکه) همسایمون رو  به پسرشون میفرختم!

پسره هم میرفت و کلی باشون حال میکرد.

الان فکر میکنم کدوممون ضرر کردیم؟

شاید جوابتون این باشه که بستگی داره

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٧
تگ ها :

یک روز مثل سایر روزها (متهوع)


از دیروز بنا به لطفی که رؤسای اداره به من دارند مجبور شدم در اتاق رئیس کل به عنوان کمک (گماشته) در خدمتگزاری حاضر باشم. توی اتاق با رئیس نشسته بودیم و نامه هارو بررسی میکردیم یکی با ظاهری نحیف و رفتاری بسیار بسیار خودمونی- درواقع اسکلانه - وارد اتاق شد و رو به رئیس گفت:

اسکل: سلام، احوالت خوبی؟
من:( نمیدونستم ساختار جمله رو تجزیه تحلیل کنم یا رفتار جسمانی (buddy language) جالب ایشون رو.)
رئیس: سلام بفرمایید (با دست اشاره به صندلی کنار میز - روی میز شکلات خارجی بود و چشمک که هیچ، استری.پتیز میکرد)
اسکل: باشه برمیدارم
من و رئیس :
 (دست کرد تو شکلات ها و به همشون زد تا چندتایی سوا کنه. گزینه هاش کم بودند وگرنه خیلی بیشتر باید بهش وقت میدادیم)

ادامه مطلب طولانی است. با دور تند بخوانید.

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
تگ ها :

قدرت عشق

دیروز فهمیدم  عشقی که من دارم بسیار قوی و پرقدرت است. بیشتر از آنکه در مخیله ام گنجانده بودم.

دیروز عشقم چنان قدرتش را به من نشان داد و با فنون محرمانه یک سبک رزمی ناشناخته که بیشتر شبیه فوتبال بود، مرا مضروب و منکوب نمود که با خودم گفتم اگر میخواهی زنده بمانی از این پس یا باید بدون هماهنگی و تاییدیه کتبی علیا حضرت آب هم نخوری، یا اینکه باید روی سرعت در جاخالی و استقامت در برابر فن فیتیله پیچ تمرینات بیشتر و تخصصی تری انجام دهی. در همین حین بود که به سمت دیوار شوت شدم و در برگشت (ریباند) قبل از اینکه همسرم فرصت کند بار دیگر شوتم کند با نهیب مادر زن عزیزم متوقف شد. با اشاره به سوتش به عیال فهماند که تنها بعد از شنیدن صدای سوت باید ضربه بزند و دستور داد ضربه تکرار شود!

پی نوشت:

بخش مادر زن از تخیلات خودم بود! پس از برگشت همسرم نتوانست کنترل خوبی داشته باشد و من از خط عرضی (در اتاق) بسرعت خارج شدم.


  
نویسنده : زذ ; ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
تگ ها :

داستان سورئالیستی

صورت حسابش رو با دقت نگاه کرد، هنوز پول به حسابش ریخته نشده بود. کاغذ رو مچاله کرد و با نا امیدی به مشت خالی و پوچ خودش نگاه کرد.

برای کاغذ متاسف شد،

چون خودش هم چیزی تا مچاله شدن فاصله نداشت. با دقت دوباره کاغذ رو باز کرد و چین و چروکش رو سعی کرد صاف کنه اما فایده نداشت. دیگه اون کاغذ قبلی نبود. آثار مچالگی از روی اون برداشته نمیشد.

برای خودش نگران شد!

(میدونم در حد شاهکار بود ادامه مطلب رو هم بخونید بعد نظر بدید)

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
تگ ها :

قحط الرجال

هرچه دنبال مردان ذلیل مرده ای بودیم که همدردمان گردند، دریغ از یک نویسنده مرد!

همه وبلاگستان پر شده از خانم های کدبانوی آشپز و خیاط و دعانویس و یا عاشقانی که اندر غم فراغ یا ذوق وصال ته دیگ شده بودند. تا اسم ته دیگ آمد عرق سردی بر پیشانیم نشست،

دویدم شعله رو کم کردم و چندبار غذا رو هم زدم که ته نگیره. در مسیر برگشت بر من روشن گشت که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت!

اون آقایون زذ که دنبالشون بودم، سخت مشغول انجام کارای خونه و بچه داری بودند و خانوم های محترمشون برای اینکه حوصلشون سر نره و وقتشون رو پر کنند از روی ناچاری به دنیای وبلاگ نویسی رو اوردند.

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
تگ ها :