یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

یه خبر خوب

سلام

دوستان عزیزم که البته احتمالن دیگه اینجا نمیاین.

طبق رسم هر ساله اومدم بگم که ما هنوز زنده و زن ذلیل هستیم و با قدرت به کارمون ادامه میدیم.

از همه کسانی که از راه دور و نزدیک تشریف اوردن و سر زدن ممنونم. من هیچکدومتون رو فراموش نکردم. کلن همیشه به یاد همه هستم، بسکه با مرام و بیکارم!

یه خبر خوب هم دارم !

خدا به ما یه پسر با نمک داده.

امیدوارم همه اونهایی که بچه دوست دارن خداوند روزی شون کنه.

وقتی علی به دنیا اومد و من غرق در شادی بودم یه مرد جوان و خیلی ناراحت رو دیدم که متاسفانه خانمش سقط کرده بود. (همون بلایی که به سر ما اومد)

یاد خودم و حال و روز اون موقع خودم افتادم... اما نمیدونم چرا دلداریش ندادم

شاید ...

امروز دیدم وبلاگم انگار حذف شده خیلی ناراحت شدم. فعلا این پست رو میزارم تا ببینم درست میشه یا نع

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱۸
تگ ها :

دوستت دارم ولی...

عزیزم 

میدونی که ما

خاطرات نسبتا خوبی هم با هم داشتیم و داریم

خیلی جاها برام مرام گذاشتی

خیلی جاها با هم بودیم ولی

هیچوقت برام تکراری نشدی (الکی میگم...شدی!)

انصافن خرج خاصی هم برام نتراشیدی

ولی میدونی از کی به فکر یکی دیگه افتادم؟

نه از وقتی که در شان من نبودی

نه از وقتی که هر کسی کنار خیابون ایستاده برات دست تکون میده

و فکر میکنه من راننده تاکسیم

دقیقا از وقتی که میبینم راننده تاکسی ها هم فکر میکنن من همکار و رقیبشونم

میپیچن رو دستم که مبادا مسافرشون رو بلند کنم

میخوام عوضت کنم پراید عزیزم

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٤
تگ ها :

اردیبهشت

در این ایام اردیبهشتی

بهار اوج می گیرد

آسمان و زمین، هردو سخاوتمند می شوند

و خداوند با طراوت یک روز اردیبهشتی و بوته های توت فرنگی

طعم بهشت را به انسان یادآوری میکند

بیست و ششم این ماه، روز تولد بانوست

بانوی اردیبهشتی من، که در کنار او 

همیشه حس می کنم بهشت همین نزدیکی هاست

برای من امروز جزو مقدسات است

مثل همان آتشی که روز آشناییمان روشن کردیم

و قلبهای ما تا ابد محافظان آن خواهند بود

امروز، روز زاده شدن تمام خوبیهاست 

روزی که این وبلاگ نیز به یمن آن

دوباره متولد می شود

تولدت مبارک ای اردیبهشتی

چه بهمن ها  

چه اسفند ها

 به عشقت دود کردم.

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٦
تگ ها :

آرزوها

فعلا که خبر خوش و خاطره مفرح نداریم دیدم بهتره از آرزوهامون با هم صحبت کنیم.

میدونید من آدم توداری هستم و خیلی راجع به آرزوهام صحبت نمیکنم...همیشه ته دلم به اونهایی که خیلی ساده بعد از ایجاد مختصز صمیمیتی داستان زندگیشون رو برام تعریف میکردند یا از آرزوهاشون باهام حرف میزدند غبطه میخوردم و وقتی هم که طرف حرفهاش تموم میشد و میگفت خب داش زی زی قصه ی تو چیه واقعا نمیدونستم چی باید بگم... بگم حقیقتش خیلی باهات راحت نیستم... یا محافظه کاری رو بزارم کنار و بگم بسکه حتی با خودم هم آرزوهامو مرور نکردم شاید فراموشم شدند...

مطمئنم بین شما هم افرادی مثل من زیاد پیدا میشه ...

خوبیه ماها اینه که یه زندگی معمولی داریم و خیلی هم پرتوقع نیستیم...هر سال هم مثل سالهای قبل میگذره...تنها هنرمون اینه که آزارمون به کسی نرسه...همیشه هم منتظر یکی هستیم که پایه ما بشه یا ما پایه اون

دیگه بسه

نمیخوام یه عالم آرزوی دست نیافته رو بزارم واسه بچه و نوه و نبیره هام...که مثلا من حتما بچه ام رو میفرستم دنبال هنر و کلاس پیانو و...

هر فصل از سال یه آرزوی مناسب ... بعد از 5 سال 20 تا آرزوم برآورده شدند...شما هم پایه اید؟ 

برای تابستون دوست دارم یه شب تو جنگل یا کویر باشم...آتیش روشن کنم... و بشینم کنار بانو و با هم چای بخوریم و امیدوارم اون موقع بتونم مثل آدم از آرزوهام براش بگم و بعد که بانو خوابید برم یه نخ سیگار بکشم ... آی میچسبه

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٧
تگ ها :

← صفحه بعد